تبليغاتX
وبلاگ آرتمیس
وبلاگ آرتمیس
اااااااااایییییییییییییییی ( )
بچه ها سلامحالم گرفته ست...هرروز یه فیلمی دارم...با کامپیوتر خودم میام تو نت... اف هام میپره....با یکی دییگه میام...یاهو مسنجرش اجرا نمیشه...تو وبلاگ ها هم که نمیشه نظر گذاشت...من به وبلاگهای خیلی ها میرم اما وقتی میخوام نظر بدم...مینویسه امکان درج نظر وجود ندارد یا یه چیزی تو همین مایه ها...از اونهایی که نظر میدن واقعا ممنونم....اما این وضع منه....شماها چه جورییین؟

راستی....اونهایی که تو قسمت نظرات حرفهای رکیک مینویسن به من ربطی ندارن و از با ادبها معذرت میخوام(از طرف اونها)

بیچاره شدم ررررررررررررررففففففففففففتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

کککککمممممممممککککککککککککککککک

بای بای


+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/06ساعت 23:45 توسط آرتمیس |

یاری ( )

سلام...اومدم برای رفع خستگی یه چیزی بنویسم....اول اینکه از این سرعت کم حالم گرفته ناجور...نمیدونم چرا سرعت ها اینجوری شده....دوم موس کامپیوترم خراب شده هی گیر میکنه البته قلقی شده ....سوم نزدیک شدن به ایام افتضاح مدرسه داره مارو به خود میاره....از اونجایی که مانتو و شلوار ÷ارسالم هنوز اندازه هست و از اونجایی که من اونارو سالم نگه داشتم و از اونجایی که دبیرستان ما حدود 16سال(یعنی از زمان تاسیسش)هیچ تغییری تو فرمش نداده من مجبورم که مانتو و شلوارو مقنعه و چادرم! رو بشورم و همینطور کیفی که پارسال فقط دو بار بردمش مدرسه و همون روز اول روش اب پرتغال ریخت و کثیف شد رو بشورم(کارهایی بس طلقت فرسا)ناگفته نماند که اگر رنگ کیفم جیغ نبود و کثیفیش تابلو نبود تا زمانی که تار عنکبوت نمیبست یا تهش سوراخ نمیشد کیفم رو نمیشستم....اما خوب مدرسه است دیگر....

راستی من رشته ی تجربی رو انتخاب کردم ولی یه خورده پشیمونم....کتابهامو که دیدم از زندگی سیر شدم....از اینکه دوباره میخوام به این مدرسه ی تکراری و پر ادعا برگردم بیشتر از یه خورده پشیمونم....اما ظاهرا بدک نیست....بیشتر به خاطر دوستان قدیمی هست که میخوام به این مدرسه هه بیامممم......به قول رزیتا:اوف ایش اه.....نمیدونم امسال میخوان چه بلایی سرمون بیارن....اما بیش از پیش ترسیده ایم....لطفا با حرفهای خود مرا ارام کنید.رشته ی تجربی سخته ایا؟..نیازمند یاریتان هستیم کماکان


+ نوشته شده در دوشنبه 1387/06/04ساعت 15:40 توسط آرتمیس |

بالاخره یکی برد ( )

سلامممممممممممممممممممممممممممممممم بچه های گگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگلللللللللللللللللللللللللل و بلبلللللللللللللللل و سنبل......امروز یعنی جمعه.....از صبح تا ساعت 4....بیرون بودیم....وقتی برگشتیم...من بیهوش شدم تا ساعت 7.اومدم واسه خودم چای ریختم و رفتم تلویزیون رو روشن کردم....وقتی فهمیدم که بالاخره یک نفر....اونم هادی ساعی که من از چندد روز پیش مطمئن بودم مدال طلا رو میبره....مدال گرفتههههههههه....داشتم خودم رو میکشتم......متاسفانه بازیرو ندیدم....اما من عاشق ورزش های رزمی هستم و..... خلاصه دیگه الان از خوشحالی در پوست خود نمی گنجم و کم مونده پوست بندازم....اگر فردا تو کلاس زبان فاینال نمی داشتم....اینو همین الان میذاشتم تو وبلاگ.

ولی خوب این خوشحالیی که داشتم داشت کار دستم میداد و نزدیک بود با کله برم تو دیوار و به خاطر سرکوب کردن جیغ خوشحالیم معده م درد گرفت.....اما حال کردین که پرچم ایران و امریکا کنار هم بود؟ها ها ها.....من که کلی خندیدم..

شاد باشید تا بعدا

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

البته با توجه به مطالب بالا و ذوق زدن من....خیلی جالب نیست که تنها یک مدال گرفتیم....اماااااااااااا با وضعیت ایرانیها....همین یک دونه هم خیلیه و به قول بابام المپیک الکی و اسون نیست


+ نوشته شده در شنبه 1387/06/02ساعت 14:39 توسط آرتمیس |

مطالب پيشين