تبليغاتX
وبلاگ آرتمیس
وبلاگ آرتمیس
( )
یاهو مسنجرم باز نمیشههههههههههههه

چراااااا؟

یعنی ویروسی شدم؟؟؟؟؟؟

چیییییکار کننننمممم؟


+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/14ساعت 13:25 توسط آرتمیس |

3تا عکس ناناز ( عکس )
نیکول کیدمن

آنجلینا جونم

جسیکا آلبا


+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/13ساعت 18:2 توسط آرتمیس |

چرا اینجوری؟ ( خاطرات من )

سلام دوستان....چه طورین؟خوبین؟گفته بودم با یه اپ توپ میام...منظورم از توپ تپل و طولانی بوده...بگذریم...

5شنبه شب تولد دعوت بودیم....جزئیات و کلیات اونو بگذریم...روز بعدش رفتیم به روستای خَرو....من و خواهرم اینا با دختر خاله ها و پسر خاله ها و بچه هاشون و همسرانشون به همراه یکی از خاله هام....از صبح تا ساعتهای 5عصر اونجا بودیم....باز هم جدا از اینکه اونجا چیکار کردیم و چی شد مهم راهمون توی روستاش بود...

جالب این بود که من با اینکه شمال بودم و کلی جاهای سر سبزو پر بارون رو دیده بودم و اینا......اما اینجا برام جالب تر بود و قدرش رو بیشتر میدونستم....توی اون روستا نزدیک یک خونه توی ترافیک گیر کرده بودیم....جلوی در اون خونه 3تا بچه بودن که تو عالم خودشون به ماشینها و ادمهای توش نگاه میکردن و معلوم نبود چه افکاری دارن اما واسه ی خودشون خوش بودن....من هم بعد از دیدن اونها....فکر مییکردم اینا با این زندگیی که دارن در اینده چی میشن؟بیشتر فکر میکردم که اینها موفق میشن ...خیلی هم موفق تر از ماهایی که تو شهر زندگی میکنیم و توقعاتی بیجا و زیاد داریم و بازهم ناراضی هستیم....هر روز خواسته هامون بیشتر میشه اما اخرش معلوم نیست چی بشیم....اینها قدر درس و مدرسه رو میدونن چون با سختی درس میخونن...یا فقیرن و کار میکنن فقط برای اینکه بتونن کتاب بگیرن اونوقت دوستای من کتابهارو بعد از امتحانها ریز ریز وسط مدرسه میریختن و میرفتن....واقعا چرا؟

خونه هایی اونجا بود که هر لحظه امکان داشت روی سر ساکنینش خراب بشه....

کیا اونجا زندگی میکردن؟اگر ما هم در چنین وضعیتی میبودیم درس میخوندیم؟اصلا امیدی به زندگی داشتیم؟ جدا ما به این میگیم زندگی؟

من فکر میکبم ما خیلی نا شکریم....من با اینکه دوست ندارم اینجوری باشم اما گاهی اوقات نمیتونم جلوی خودمو بگیرم و باز هم حرص میزنم....

اخه چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟

هی روزگار....بچگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی کجایی که یادت بخیر....چه روزهایی داشتیم هــــــــــــــــــا....چقدر تو سرو کله ی هم میزدیم....پز عروسک به هم دادن....خط خطی کردن درو دیوار....کندن در!خندیدن ها ی بیخودی....حسودیهای الکی.....

ببخشید اینها چه ربطی به هم داشت؟(باز من جو گیر شدم) شرمنده

دوباره این مدرسه ها شروع میشه....بد بختیها و دیوونه بازیها و گریه کردن سر نمره و اعصابهای خوردو چرت زدن زنگ اخر شروع میشه(به قول شاعر آخ که چه حالی داره)

به این میگن خوشبینی.....به همه توصیه میکنم خوشبین باشین حتی زمانی که یه پرنده(سانسور)

اما خوب خوشبین باشین مثل من.....سر خوش باشین مثل من......مهربون باشین مثل من....کینه به دل نگیرین مثل من....از خودتون هم تعریف نکنید مثل من.....با شروع مدرسه ها هم عقلتون رو از دست ندین مثل.......

(مدسه که شروع بشه نمیتونم هی هی بیام و اپ کنم.....اخر هفته ها فقط و فقط و فقط میام)

موفق باشین مثل من.....دوست داشتنی باشین مثل من(اه بالا اوردم)

هیچ جیزی رو هم جدی نگیرین.....همه چیز یه بازیه(یکی این حرفهارو به منم بزنه)

منظورم اینه که نیمه ی پر لیوان رو ببینید....

شادوسلامت و سر خوش و از اینجور چیزها باشین و به قول اقا ی حلت سبز باشید...

بای


+ نوشته شده در یکشنبه 1387/06/10ساعت 15:46 توسط آرتمیس |

سیلامممم ( )
نمیدونم چی بگم.اما منتظر یه اپ تووووووووووووووووپ باشین

 


+ نوشته شده در جمعه 1387/06/08ساعت 23:16 توسط آرتمیس |

مطالب پيشين