|
منوي اصلي
درباره وبلاگ
مگر او نيز همچون من غمي دارد شبانروزي
آرشيو
هفته سوم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388 هفته اوّل شهریور 1388 هفته چهارم مرداد 1388 هفته سوم مرداد 1388 هفته دوم مرداد 1388 هفته چهارم تیر 1388 هفته سوم تیر 1388 هفته دوم تیر 1388 هفته سوم خرداد 1388 هفته چهارم اردیبهشت 1388 هفته سوم اردیبهشت 1388 هفته دوم اردیبهشت 1388 هفته اوّل اردیبهشت 1388 هفته دوم فروردین 1388 هفته چهارم اسفند 1387 هفته سوم اسفند 1387 هفته اوّل اسفند 1387 هفته چهارم بهمن 1387 هفته سوم بهمن 1387 هفته دوم بهمن 1387 هفته اوّل بهمن 1387 هفته چهارم دی 1387 هفته سوم دی 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته دوم آذر 1387 هفته اوّل آذر 1387 هفته چهارم آبان 1387 هفته سوم آبان 1387 هفته دوم آبان 1387 هفته اوّل آبان 1387 هفته چهارم مهر 1387 هفته سوم مهر 1387 هفته دوم مهر 1387 هفته اوّل مهر 1387 هفته چهارم شهریور 1387 هفته سوم شهریور 1387 هفته دوم شهریور 1387 هفته اوّل شهریور 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته اوّل مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 هفته سوم تیر 1387 هفته دوم تیر 1387 هفته اوّل تیر 1387 هفته چهارم خرداد 1387 هفته سوم خرداد 1387 هفته دوم خرداد 1387 هفته اوّل خرداد 1387 هفته چهارم اردیبهشت 1387 هفته اوّل اردیبهشت 1387 هفته چهارم فروردین 1387 هفته سوم فروردین 1387 هفته دوم فروردین 1387 هفته اوّل فروردین 1387 هفته چهارم اسفند 1386 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388
موضوعات
داستان
tasavire khorshid بیوگرافی خواننده ها و بازیگران متن اهنگ های خوانندگان همراه با معنی حرفهای ضد مذکر من خاطرات من عکس
پيوندها
قالب وبلاگ
سيستم مديريت لينك باكس تک تمپ شاپ ها ! اینترنت.موبایل.کامپیوترو دانلود ..... abiraha elnaz khasidarmighat parisa گروه ژابيز elham22 شیوانا آری تا شقایق هست زندگی باید کرد movafaghiat سیاهی و سفیدی شیطونی های یک دختر دبیرستانی خاطرات من بزرگترین وبلاگ ایرانیان مقیم چین parham20 arash 0ocholo0 خواهرم الهام جون(وبلاگ جدید) faghat tohiiiiii شیطون عاشق webloge amir hossein دوتالیلی دوتامجنون کلبه ی کوچک تنهایی من پسر تنها kaktos سرزمین عشق daniyel200511 دانلود آهنگ متال وبیوگرافی خواننده ها DVB کتابخانه ی پرنیان دانلودآهنگ با لینک مستقیم.بیوگرافی خوانندها.معنی اشعاره متال و رپ و... بهترین وبلاگ جهان پسر تنهای خسته ღبازیگران و خوانندگان کره ایღ ghalbe shekaste تمام وب را در اینجا تجربه کنید دل نوشته های یک دختر دم بخت 4تا دوست..4تا الهه شوکول greendesert2 آدم بد صد رحمت به طویله! دانلودو تفریح و سرگرمی عاشقان و طرفداران داریوش مبهم بلاگ یادداشت های چوپان دروغگو مدرسه ی دخترانه ی امام رضا.واحد7
كدهاي اضافه
طراح قالب
|
دعای من و دوستام قبل از ورود به مدرسه:
۱:خداوندا به ما نمره ی ۲۰ عطا کن. ۲:خداوندا مارا مورد لطف معلم ها و مدیرو ناظم قرار بده. ۳:الهی...سر امتحان تقلبی به ما برسان. ۴:خدایا..معلمی در اختیار ما بگذار که به ما بیخودو بی جهت ۲۰بدهد و در غین حال خوب تدریس کند. ۵:خدایا معلم هارا سالی ۲-۳بار به مکه بفرست و یه حالی هم به ما بده. ۶:و در اخر:خدایا نگذار تا زمان ما دانشگاهها مثل مدرسه دخترانه و پسرانه جدا بشود...اخر افسردگی میگیریم. غزل خداحافظی رو بعدا میخونم + نوشته شده در شنبه 1387/06/30ساعت 21:29 توسط آرتمیس |
مدل های موی زنانه (
عکس )
عکس (
عکس )
مهسا جون به کوریه چشم تو هم که شده میرم دکتر میشم عزیزم
اینو میتونستم رو در رو بهت بگم اما اینجا بهتره از همه ی دوستانی که لطف میکنن و میاین خیییییلییییی ممنونم خیلی باحالین + نوشته شده در شنبه 1387/06/30ساعت 17:52 توسط آرتمیس |
وااااااییییی بچه ها من امروز رفتم مانتو شلوارو کفش و چادر خریدم...چادر جزو فرم مدرسمه وگرنه من چادری نیستم.مثل بچه های کلاس اولی ذوق زده اینارو پوشیده بودم و جلوی اینه قدم رو میکردم.
راستی...فکر کنم از پریروز بود که بچه های کلاس اولی رفتن مدرسه....الهییییییییی نوه ی خاله و نوه ی عمم هم تازه میرن مدرسه......هنوز ندیدمشون....چقدر حس مسخره ایه مدرسه رفتن....مزخرفه....البته تو کل سالهای تحصیل من همون دبستان خیلی بهم خوش گذشته...ماها مثل کوچ نشینها 1000نا مدرسه عوض کردیم....و به همین دلیله که من ریاضی یاد نگرفتم(چه دلیل محکمی!) اما به بچه های کلاس اولی خییییلی خوش میگذره.... کاش منم کلاس اول بودم + نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/28ساعت 15:3 توسط آرتمیس |
سیلااااااامممممممم.
بابا به خدا من دخترررررررممممممممممممممممم مسلما اسمم هم آرتمیس نیست...اسمم الهه هست..اما تو وبلاگم دوست دارم آرتمیس باشم موردی که نیست انشا ا...؟ مرسییییییییییییی که نظر دادین خیلی باحالین
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/27ساعت 16:22 توسط آرتمیس |
نوشته ی من (
خاطرات من )
تو کلاس زبان یه موضوعی داشتیم که مال کتاب بودو باید مینوشتیم...چند تا موضوع بود...من اینو انتخاب کردم: Man recives letter mailed50 years ago مردی که نامه ای از50سال پیش دریافت کردThe incredible report is:Rick Jones,60 from L.A,really got surprise last week. گزارش باور نکردنی اینه:ریک جونز,60ساله از لوس آنجلس,هفته ی گذشته شدیدا غافلگیر شد He said:I was going to check my mail box.As usaul i had lots of mails from different places,but that day,i saw that i have a different mail.when i checked and read it,i really got surprise.It was from one of my school`s freind,Liza. اون گفت:من رفتم که صندوق نامه هام رو چک کنم.مثل همیشه نامه های زیادی از جاهای مختلف داشتم,اما اون روز من یک نامه ی متفاوت دیدم.زمانی که اونو خوندم واقعا غافلگیر شدم.اون نامه مال لیزا دوست زمان مدرسه م بود The reporter asked:so what was incredible?you just find your old friend گزارشگر میپرسه:خوب چه چیزیش باور نکردنی بود؟شما فقط دوستتو پیدا کردی He answered:when i was10,I really saerched to find my friend,But she didn`t answer me any way.when I was25,i saw her again.she is my wife now.so this mail is for50 years ago.And you know what did she write? جونز جواب داد:زمانی که من 10ساله بودم,خیلی دنبال دوستم گشتم,اما اون هیچ وقت جوابی نداد.وقتی25ساله بودم دوباره اونو دیدم.الان اون همسر منه و میدونین تو اون نامه چی نوشته بود؟ she wrote that:I hate you and i dont like to have friend ship with you.But now you see she is my wife and when i read it for her she said sorry but in that time i really hated you. نوشته بود من از تو متنفرم و نمیخوام باهات دوست باشم...اما الان میبینین که اون زنه منه,و زمانی که من این نامه رو براش خوندم گفت من ازت معذرت میخوام اما اون موقع واقعا ازت متنفر بودم
میبینین,به همین سادگیه هااااااااااا,پس اگه الان از هرکسی متنفرین به روش نیارین,چون یه روزی ممکنه باهاش ازدواج کنین ولی خدا وکیلی داستانو حال کردین؟ امروز تو کلاس کلی پر انرژی بودم...باورم نمیشد...نمیذاشتم کسی حرف بزنه کلی کیف کردم.امیدوارم تو مدرسه هم همینجوری باشم....امروز بالاخره کتاب زیستمم گرفتم...نزدیک بود از حال برم.....خاک تو سرا رحم نکردن....تاجایی که میتونستن کتابو پر کردن....اما ما مجبوریم درس بخونیم + نوشته شده در سه شنبه 1387/06/26ساعت 14:3 توسط آرتمیس |
http://www.dir-link.com/page.php?id=reg&parent=mimi_66613
بچه ها برای بالا رفتن امار بازدید وبلاگتون و از این چرت و پرت ها روی این لینکه کلیک کنین یه ثوابی(ثواب اینجوری نوشته میشه؟)هم میکنین خلاصه اینکه کلیک کنین دیگه + نوشته شده در دوشنبه 1387/06/25ساعت 15:18 توسط آرتمیس |
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/06/25ساعت 14:45 توسط آرتمیس | خیلی مسخره ست...ما میتونیم برای مدتی طولانی منتظر یکی یا یه چیزی بمونیم...اما زمانی که بهش نزدیک میشیم دیگه تحمل نداریم برای یک هفته منتظر بمونیم اما بدتر از اون اینه که طرفت هیچ حسی نسبت بهت نداشته باشه.فکرشو بکنین...چند سال دلتون میخواسته یکیو ببینین و زمانی که دیدینش میفهمین که این اشتیاق یک طرفه بوده و باز هم از اون بدتر اینه که اون شخص اخلاقش با گذر زمان تغییر کرده باشه...وااااای مثلا مغرور شده باشه من خیلی میترسم...نکنه اونها اینجوری شده باشن...غرور.این چیزی بود که منو از خیلی ها جدا کرد...باعث میشد ازشون متنفر بشم جالبه که اکثر ادمهایی که مغرورن اونایی هستن که هیچی ندارن و من کسایی رو میشناسم که از همه نظر برترن اما مغرور نیستن...همینم باعث شده که اونا از همه بهتر بشن. ای بابا...به خاطر یک ترس کوچولو من کلی ادم رو تجزیه و تحلیل کردم. آیا ترس باعث بدبینی میشه؟ نتیجه ی اخلاقی:بینیت رو عمل کن عزیزم بیبینین...اینا نتیجه ی نزدیک شدن مدرسه هاست...بعد میگن چرا جوونا معتاد میشن...یاهو مسنجرم باز قاط زده + نوشته شده در یکشنبه 1387/06/24ساعت 22:28 توسط آرتمیس |
سلام بچه ها...به وبلاگ خواهرم الهام حتما سر بزنین....البته بیشتر برای رشته های معماری خوبه...اسمش تو قسمت پیوندها هست
+ نوشته شده در شنبه 1387/06/23ساعت 15:19 توسط آرتمیس |
خنده تلخ سرنوشت (
داستان )
نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم
هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام به همه لبخند می زدم آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن اصلا برام مهم نبود من همتونو دوست دارم همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود دسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن به این فکر کردم که وقتی اون از راه برسه چقدر همه آدما به من و اون حسودی می کنن و این حس وسعت لبخندمو بیشتر کرد تصمیم خودمو گرفته بودم , امروز بهش می گم , یعنی باید بهش بگم ساعتمو نگاه کردم : هنوز ده دقیقه مونده بود بیچاره من , نه, بیچاره به آدمای بدبخت می گن ... من با داشتن اون یه خوشبخت تموم عیارم به روزای آینده فکر می کردم , روزایی که من و اون دو نفری , دست توی دست هم توی آسمون راه می رفتیم قبلا تنهایی رو به همه چیز ترجیح می دادم ولی حالا حتی از تصور تنهایی وقتی اون هست متنفر بودم . من و اون , می تونیم دو تا بچه داشته باشیم اولیش دختر ... اسمشم مثلا نگار .. یا مهتاب مثل دیوونه ها لبخند می زدم , اونم کنار یه خیابون پر رفت و آمد ... ولی دیوونه بودن برای با اون بودن عیبی نداره خب دخترمون شبیه کدوممون باشه بهتره ... شبیه اون باشه خیلی بهتره اونوقت دوتا عشق دارم دومین بچه مون پسر باشه خوبه ... اسمشم ... اهه من چقدر خودخواهم یه نفری دارم واسه بچه هامون اسم می ذارم ... خب اونم باید نظر بده ولی به نظر من اسم سپهر یا امید یا سینا قشنگتر از اسمای دیگه اس دوس دارم پسرمون شبیه خودم باشه یه مرد واقعی ... به خودم اومدم , دو دقیقه به اومدنش مونده بود دیگه بلااستثنا همه نگاهم می کردن , شاید ته دلشون می گفتن بیچاره ... اول جوونی خل شده حیوونکی گور بابای همه , فقط اون , بعد از دو ماه آشنایی دیگه هیچی بین ما مبهم و گنگ نبود دیوونه وار بهش عشق می ورزیدم و اونم همینطور مطمئن بودم که وقتی بهش پیشنهاد ازدواج بدم ذوق می کنه و می پره توی بغلم ولی خب اینجا برای مطرح کردن این پیشنهاد خیلی شلوغ بود باید می بردمش یه جای خلوت خدای من ... چقدر حالم خوبه امروز , وای , چه روزایی خوبی می تونیم کنار هم بسازیم , روزای پر از عشق , لبخند و آرامش عشق همه خوبیا رو با هم داره , آرامش , امنیت , شادی و مهم تر از همه امید به زندگی . بیا دیگه پرنده خوشگل من .. امتداد نگاهم از بین آدمای سرگردون توی پیاده رو خودشو رسوند به چشمای اون . خودش بود ... با همون لبخند دیوونه کنندش و نگاه مهربونش از همون دور با نگاهش سلام می کرد بلند گفتم : - سلاممممم ... چند نفر برگشتن و نگاهم کردن وزیر لب غرولند کردن .... هه , نمی دونستن که . توی دلم یه نفر می خوند : گل کو , گلاب کو , اون تنگ شراب کو , گل کو , شیشه گلاب کو , شیشه گلاب کو, کو , کو آخه عزیزترین عزیزا , خوب ترین خوبا... مهمونه ... حس می کنم که دنیا مال منه ...خب آره دیگه دنیا مال من می شه ... برام دست تکون داد من دستمو تکون دادم و همراه دستم همه تنم تکون خورد . - سلام . سلام عروسک من . لبخند زد ... لبخند ... همینطور نگاش می کردم . - میشه از اینجا بریم ؟ همه دارن نگاهمون می کنن . به خودم اومدم .. - باشه .. بریم ... چه به موقع اومدی ... دسته گلو دادم بهش ... - وایییییی ... چقد اینا خوشگله ... سرشو بین گلا فرو کرد و نفس عمیق کشید . حس می کردم که اگه چند لحظه دیگه سرشو لابه لای گلا نگه داره اون وسط گمش می کنم - آی ... من حسودیم میشه ها ... بیا بیرون ازون وسط , گلی خانوم من . خندید . - ازت خیلی ممنونم ... به خاطر این دسته گل , به خاطر اینهمه عشق و به خاطر همه چیز .انگشتمو گذاشتم روی نوک بینیش و گفتم : - هرچی که دارم و می دارم , مال خود خودته . و دوباره خندید و اینبار اشک توی چشاش جمع شد . - دنیا ... نبینم اشکاتو . - یعنی خوشحالم نباشم ؟ - چرا دیوونه ... تو باش .. همه جوره بودنتو دوست دارم . دل توی دلم نبود ... کوچه ای که توش قدم می زدیم خلوت بود و جای مناسبی برای صحبت کردن در مورد ... - راستی گفتی یه چیز مهم می خوای بهم بگی ؟ ... می گی الان نه ؟ یه لحظه شوکه شدم .. - آهان .. آره ... یه چیز خیلی مهم ... بریم اونجا ... یه ایستگاه اتوبوس با نیمکتای خالی کمی پایینتر منتظر من و دنیا بود .. هردو نشستیم ... دنیا شاخه گلو توی آغوشش گرفته بود و با همون نگاه دوست داشتنی و دیوونه کنندش بهم نگاه می کرد . - خب ؟ اممم راستش ... حالا که موقع گفتنش رسیده بود نمی دونستم چطور شروع کنم . گرچه برام سخت نبود ولی چطور شروع کردنش برام مهم بود من دنیا رو از مدت ها قبل شریک زندگی خودم می دونستم و حالا فقط می خواستم اینو صریحا بهش بگم - چیزی شده ؟ نه ... فقط ... چشامو خیره به چشاش دوختم و بعد از یه مکث کوتاه نمی دونم کی بود که از دهن من حرف زد : - با من ازدواج می کنی ؟ رنگش پرید ... این اولین و قابل لمس ترین احساسی بود که بروز داد و بعد , لبای قشنگ و عنابیش شروع کرد به لرزیدن نگاهشو ازم دزدید و صورتشو بین دوتا دستاش قایم کرد . - دنیا.. ناراحتت کردم؟ توی ذهن آشفتم دنبال یه دلیل خوب برای این واکنش دنیا می گشتم . دسته گلی که چند ساعت پیش با تموم عشق دونه دونه گلاشو انتخاب کرده بودم و با تموم عشقم به دنیا دادم از دستش افتاد توی جوی آب کثیف کنار خیابون . احساس خوبی نداشتم ... - دنیا خواهش می کنم حرف بزن ... حرف بدی زدم ؟ دنیا بی وقفه و به شدت گریه می کرد و در مقابل تلاش من که سعی می کردم دستاشو از جلوی صورت قشنگش کنار بزنم به شدت مقاومت می کرد . کلافه شدم ... فکرم اصلا کار نمی کرد با خودم گفتم خدایا باز می خوای چیکارم بکنی ؟ باز این سرنوشت چی داره واسم رقم می زنه ؟ نتونستم طاقت بیارم ... فکر می کنم داد زدم : - دنیا ... خواهش می کنم بس کن .. خواهش می کنم . دنیا سرشو بلند کرد چشاش سرخ شده بود و صورتش خیس از اشک بود هیچوقت اونو اینطوری ندیده بودم توی چشام نگاه کرد توی چشاش پراز یه جور حس خاص ... شبیه التماس بود - منو ببخش ... خواهش می .. کنم ... یکه خوردم - تو رو ببخشم ؟ چرا باید ببخشمت ... چی شده .. چرا حرف نمی زنی ؟ دوباره بغضش ترکید دیگه داشتم دیوونه می شدم - من .. من .... - تو چی؟ خواهش می کنم بگو ... تو چی ؟؟؟؟ دنیا در حالی که به شدت گریه می کرد گفت : - من یه چیزایی رو ... یه چیزایی رو به تو نگفتم ... سرم داغ شده بود احساس سنگینی و ضعف می کردم از روی نیمکت بلند شدم و دو قدم از دنیا دور شدم می ترسیدم گاهی آدم دوس داره فرسنگ ها از واقعیت های زندگیش فاصله بگیره سعی کردم به هیچی فکر نکنم صدای گریه دنیا مثل خنده تلخ سرنوشت ... یه سرنوشت شوم ... توی گوشم پیچ و تاب می خورد کاش همه اینا کابوس بود کاش می شد همونجا مثه آدمی که از خواب می پره و با خوردن یه لیوان آب همه خوابای بدشو فراموش می کنه می شد از خواب بپرم ولی همه چیز واقعی بود واقعی و تلخبا من ازدواج می کنی ؟ نشستم کنارش نمی دونم ... هیچی یادم نیست... تا چند لحظه بعد از چند جمله ای که دنیا پشت سرهم و بین گریه های شدیدش گفت صدام ضعیف و مرده بود ... و سرد ... صدای خودمو نمی شناختم ... و دنیا هم صدامو نشنید ... - خفه شو لعنتی + نوشته شده در شنبه 1387/06/23ساعت 14:12 توسط آرتمیس |
مطالب پيشين
بهترین لحظات زندگی از دید چارلی چاپلین
13 باور غلط درباره چشم سلامي بعد از 1 ماه هوررراااااااااااااا شير زنان ايرانی در پيش از اسلام تلفن همراه یا کیف پول؟موضوع اینست خواص درمانی دارچین و عسل |