|
منوي اصلي
درباره وبلاگ
مگر او نيز همچون من غمي دارد شبانروزي
آرشيو
هفته سوم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388 هفته اوّل شهریور 1388 هفته چهارم مرداد 1388 هفته سوم مرداد 1388 هفته دوم مرداد 1388 هفته چهارم تیر 1388 هفته سوم تیر 1388 هفته دوم تیر 1388 هفته سوم خرداد 1388 هفته چهارم اردیبهشت 1388 هفته سوم اردیبهشت 1388 هفته دوم اردیبهشت 1388 هفته اوّل اردیبهشت 1388 هفته دوم فروردین 1388 هفته چهارم اسفند 1387 هفته سوم اسفند 1387 هفته اوّل اسفند 1387 هفته چهارم بهمن 1387 هفته سوم بهمن 1387 هفته دوم بهمن 1387 هفته اوّل بهمن 1387 هفته چهارم دی 1387 هفته سوم دی 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته دوم آذر 1387 هفته اوّل آذر 1387 هفته چهارم آبان 1387 هفته سوم آبان 1387 هفته دوم آبان 1387 هفته اوّل آبان 1387 هفته چهارم مهر 1387 هفته سوم مهر 1387 هفته دوم مهر 1387 هفته اوّل مهر 1387 هفته چهارم شهریور 1387 هفته سوم شهریور 1387 هفته دوم شهریور 1387 هفته اوّل شهریور 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته اوّل مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 هفته سوم تیر 1387 هفته دوم تیر 1387 هفته اوّل تیر 1387 هفته چهارم خرداد 1387 هفته سوم خرداد 1387 هفته دوم خرداد 1387 هفته اوّل خرداد 1387 هفته چهارم اردیبهشت 1387 هفته اوّل اردیبهشت 1387 هفته چهارم فروردین 1387 هفته سوم فروردین 1387 هفته دوم فروردین 1387 هفته اوّل فروردین 1387 هفته چهارم اسفند 1386 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388
موضوعات
داستان
tasavire khorshid بیوگرافی خواننده ها و بازیگران متن اهنگ های خوانندگان همراه با معنی حرفهای ضد مذکر من خاطرات من عکس
پيوندها
قالب وبلاگ
سيستم مديريت لينك باكس تک تمپ شاپ ها ! اینترنت.موبایل.کامپیوترو دانلود ..... abiraha elnaz khasidarmighat parisa گروه ژابيز elham22 شیوانا آری تا شقایق هست زندگی باید کرد movafaghiat سیاهی و سفیدی شیطونی های یک دختر دبیرستانی خاطرات من بزرگترین وبلاگ ایرانیان مقیم چین parham20 arash 0ocholo0 خواهرم الهام جون(وبلاگ جدید) faghat tohiiiiii شیطون عاشق webloge amir hossein دوتالیلی دوتامجنون کلبه ی کوچک تنهایی من پسر تنها kaktos سرزمین عشق daniyel200511 دانلود آهنگ متال وبیوگرافی خواننده ها DVB کتابخانه ی پرنیان دانلودآهنگ با لینک مستقیم.بیوگرافی خوانندها.معنی اشعاره متال و رپ و... بهترین وبلاگ جهان پسر تنهای خسته ღبازیگران و خوانندگان کره ایღ ghalbe shekaste تمام وب را در اینجا تجربه کنید دل نوشته های یک دختر دم بخت 4تا دوست..4تا الهه شوکول greendesert2 آدم بد صد رحمت به طویله! دانلودو تفریح و سرگرمی عاشقان و طرفداران داریوش مبهم بلاگ یادداشت های چوپان دروغگو مدرسه ی دخترانه ی امام رضا.واحد7
كدهاي اضافه
طراح قالب
|
سلامي بعد از 1 ماه (
خاطرات من )
سلام عليكم
بعد از يك ماه بي اينترنتي برگشتم
از اولين روز سال تحصيلي براتون ميگم
البته جزئيات درست يادم نيست
كليات رو بيشتر ميگم
امسال در مدرسه ي ما معاون ها رو براي
هر پايه و رشته اي جدا كردن
يعني اينكه بيش از پيش زير ذره بينيم
يكي از شانس هايي كه امسال در اين
مورد اورديم اينه كه معاون ما خانميست بسي كركر خنده
قبلا معاون پرورشي بودن
الان هم معاون پرورشي و هم معاون دانش
اموزان سوم تجربي يعني ما هستن
و اما معلم ها:
بخشي كه آقاي سامان خيلي بهش علاقه
دارن و اعتقادشون اينه كه ما اونهارو بيچاره ميكنيم
نه
واقعا اينطور نيست
در واقع خاصيت امسال طوري هست كه وقت
نداريم سر كلاس كش و قوسي به خودمون بديم چه برسه به كل كل با معلم
البته امروز 8.14 در زنگ نماز بسيار
زديم و رقصيديم
ولي خب اين بعد از يك ماااااه بود
از معلم ها ميگم
معلم ادبيات وزبانفارسي ما يك نفرن و
از سال اول دبيرستان با ايشون كلاس داشتيم بنابراين ما رو به شدت ميشناسن
امسال شديدا ادبيات و زبانفارسي رو
سخت ميگيرن و كلي با ما دعوا ميكنن و خلاصه به طور كلي همه ي معلم ها به ما ميگن
با اين وضع درس خوندن هيچ جا قبول نميشين
آخه اميدواري تا چه حد؟
معلم رياضي و آمارمون هم يكيه و با
ماست چكيده ي پر حرف هيچ تفاوتي نداره
خودشون هم عرض ميكنن كه شما هرچي بگين
و هرچي التماس كنين من كار خودم رو انجام ميدم و بسيار ريلكس هستم(دست شما درد
نكنه)
و با اين وضع معلم ماست چكيده ما هيچي
از درس شيرين رياضي حاليمون نميشه
بنابراين مجبور شديم يه جاي ديگه بريم
كلاس رياضي كه اونهم شرح بسياري داره ولي الان نميگم
يك معلم فيزيك داريم كه مارو از فك و
فاميلاي اديسون به شمار مياره و يك هفته ست كه كلي با ما كار كرده كه
مرآت(آزمونمون) رو بالاي 50 بزنيم
ما هم ميگيم باشششه
باششششه
بقيه ي معلم هامون حدودا خوب هستم
و معلم زمين مون هم كتك ميخواد چون هر
جلسه درس ميپرسه
معلم تاريخ ما هم آخر صفاست
ازمون درس ميپرسه 600بار هم من من
بكني اخرش بهمون 20 ميده
معلم ديني ما هم كه معلم دينيه
هاااااااا
بسيار راحت صحبت ميكنن تازه ما هنوز
به بخش هاي اخر كتاب نرسيديم(سومي ها خوب ميدونن اخر كتاب چيه)
حالا از خودم ميگم كه يكي در ميون سر
كلاسها گيج و ويجم
خواب خوابم هاااااا واسه همين يكي از
بخش هاي مهم زيست از دستم در رفت
اصولا امسال داريم از اين درسها
ميميريم
اگه امتحان نهايي نميبود اسون تر
ميبود
الان ما سر تا پا استرسيم و در حال
ويبره به سر ميبريم
روز 13 ابان قرار بود بچه هايي كه سال
قبل بسيجي بودن و امسال در روز 4 شنبه درس زيادي نداشتن ببرن راهپيمايي
من پارسال بسيجي بودم اما غير فعال
امسال گفتم اي دل غافل
شايد بريم راهپيمايي شهيد يا
مفقودالاثر بشيم مارو دانشگاه راه بدن
ما هم رفتيم 4 ساعت وايساده بوديم
تنها مزيتش اين بود كه دوستامون رو كه
تو مدرسه هاي ديگه هستن ديديم
و بهمون هيچچييي ندادن
با اب دهن رفتيم بدون اب دهن برگشتيم
از اين مدتي كه گذشت همينقدر يادم بود
ديگه هيچي يادم نمياد
راستي اين مردم بيكارن انقدر تظاهرات
ميكنن يا بوي قرمه سبزي گرفتن آيا؟
خب ديگه
خداحافظ
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/21ساعت 15:36 توسط آرتمیس |
(
خاطرات من )
سلام
متاسفانه تلفن منزل خراب بودن...به عبارتی قاطی بودن در نتیجه مارو از زندگی اینترنتی انداختن الانم خداروشکر درست شد از لطف و همدردی شما بابت دندونهام ممنونم راستی جهت اطلاع دوستان....دندونهای عقل 4تا هستن که در افراد بالغ...نیمه بالغ و تازه بالغ و جدیدا هم که در بیش از حد بالغ ها در میاد 4تا دندون در ردیف اخر فک های بالا و پایین افراد البته مال بعضی ها در نمیاد....در بعضی ها بدون مشکل....عده ای دیگه با درد شدید...مال بعضی ها هم مث دندونهای دوستم فقط 2تاش باید کشیده بشه...بعضی ها هم مث من که فقط 3تاش در میاد ...دردی هم نداره اما برای جلوگیری از به هم ریختن دندونها باید کشیده بشه این میشه یک نوع خود ازاری راستی نمازو روزههاتون قبول باشه برای منم دعا کنین تو این ایام مبارک بازار حلیم و شله حسابی داغه اون روز با مامانم تو خیابون بودیم دیدیم یه تابلو زدن به این حالت حلیم تمام شد اخه این چیه؟خدا وکیلی سوژه ای بود این جناب جومونگ هم که اومدن به سلامتی من موندم چه وقته اومدنه؟نیت 10روزه کرده.حالا اومده....خیلی خوش اومده مشهد چرا اومده؟پابوس امام رضا؟!!!!!ههههههه فک کننننن ظاهرا رفته هتل پارس حالا دارن خودشونو میکشن که تبلیغ کنن به هر حال ماه رمضان پر ماجرایی است این فیلم ها هم که گندش رو در اوردن دیگه طنز هم نمیذارن مردم ما کتک میخوان ازار داشتن پارسال اعتراض بیخودی کردن حالا امسال از این ور میخورن چه قدر غر زدم تابستون هم داره تموم میشه و من هیچییییییییی نخوندم لازم هم نبود...(انگار نابغه م) ایام خوبی داشته باشین خدانگهدار + نوشته شده در جمعه 1388/06/06ساعت 1:29 توسط آرتمیس |
(
خاطرات من )
سلام علیکم
ادامه ی دندونهارو هم کشیدم و تازه بعد از دو روز وقتی به لپم دست میزنم جوری درد میکنه که انگار دکتره برای بیهوشی مشتی نثارم کرده شانس اوردم بهش گفتم اینبار بی حسی بیشتری بزنه وگرنه.... این دندونها ریشه ی بسیار در لثه ام دوانده بودند در نتیجه وقتی که دندون میکشید انگار از تو رووووووحم دندونامو کشید.اونجا درد نداشت فقط صدای قرچ و قروچ شنیده میشد. اما شب که اومدم خونه فقط زار زار اشک میریختم دلم میخواست سرمو بکوبم به دیوار فعلا رو به بهبودم ولی لپم ورمیده.شدم مثل جومونگ(دیدین اونم لپش قلمبه ست؟خواهرم میگه تیله گذاشته تو دهنش)اره دیگه.ابجی محترم به منم میگن انگار چیزی تو دهنته اینم از دندونهای من تموم شدن راستی.از وقتی دندونامو کشیدم همه بهم میگن دندونپزشک شو تا دندونهای اون دکتره رو بکشی + نوشته شده در دوشنبه 1388/05/26ساعت 15:9 توسط آرتمیس |
یکی یکی عقل هایمان را از دست میدهیم (
خاطرات من )
سلام
ما موندیم مردم اصلا به فکر 6سال قبلشون نیستن و یادشون نیست با کی دوست بودن بی خیال من با دست خودم رفتم دندون پزشکی که دندون عقل بکشم کلی درد داشت و گویی عقلم از انتهای همون دندون اومد بیرون(داد کشیدم و گریه هم کردم تازه) حالا 5شنبه باید 2تای دیگه هم بکشم انا الیه راجعون دیگه.....خلاصه اینکه نه به اسمون اعتمادی هست نه به زمین که هی لرزش و رانش و نشست وبرخاست میکنه ونه حتی به دندون خودتون که میگه بیا منو بکش ولی چه زود بزرگ شدم هااااا نه؟ دیگه کی عقلشو از دست داده؟ راستی...اونشب که دندون کشیدم با خوشحالی و با لپی ورم کرده به پریسای بخت برگشته زنگ زدم و با اب و تاب تعریف میکنم که خیییلی درد داشته...من جیغ زدم و از اینجور چیزا اخه اونم قراره 2تا دندون بکشه بچه قالب؟(غالب؟)تهی کرد این نخ بخیه ش هم که با من گلاویز شده منم که هرچی اضافه بهم متصل باشه باهاش کلنجار میرم خلاصه بیکار که میشم به این بخت برگشته ور میرم راستی من گفتم کلاس طراحی و سنتور میرم؟ این تابستون کلا زدیم به در بیخیالی...دیگه زبان هم نمیرم...میخواستم برم ولی نشد دیگهههههه همینااااااااااا خداحافظ تا بعد + نوشته شده در یکشنبه 1388/05/18ساعت 23:52 توسط آرتمیس |
.....؟ (
خاطرات من )
ای بابا...نمیدونم چرا احساس لنگ در هوا بودن میکنم
شاید به خاطر بیکاریه از وقتی مدرسه تموم شده حسرت به دل یک خنده ی درست و حسابی موندم کاری هم نمیشه کرد اون قهقهه زدنهای بی پروا تومدرسه...یا به زمین و زمان بدو بیراه گفتن...از ترس ناظم تو کلاس پریدن...با معلم ها چرت و پرت گفتن..کل کل با دوستها....موضوعات تکراری بحث هامون...ووووو.......... چرا نمیشه با بزرگترها اینجوری بود؟ مشغله ی فکری اونها و کز کردن من تو خونه من واقعا آفتاب و مهتاب نمیبینم انقدر که تو خونه موندم داشتم فکر میکردم مردم چه همه موضوعات جالب برای گفتن دارن البته این مردم شامل دوستا میشه نه فامیل ها فامیل حرف خاصی برای گفتن ندارن و دوست... برای منی که همش تو خونه هستم دوست کیه؟ خسته ام...خییییللییییییییی نمیشه با کسی حرف زد البته من خودم مشکل دارم که دلم میخواد دوستی داشته باشم که با من هم دردی بکنه...یا به عبارتی حس منو بفهمه البته همچین کسی پیدا نمیشه خودمم نمیفهمم دردم چیههههههههههههههههههههههههههههههههههههه اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه کلافه ام + نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/11ساعت 0:31 توسط آرتمیس |
(
خاطرات من )
و در این هفته برای ما به خاطر امتحانات مشکلات روحی روانی پیش اومد که باعث شد من کنترلم رو از دست بدم و پیش معلم فیزیک بگم این مدیر ما درک نداره...ها ها ها
البته همه چیز درست شد و مشکلی پیش نیومد امروز امتحان دفاعی داشتیم من ۰.۷۵ غلط دارم و این از ۱۰۰۰تا فحش بدتره ما به اردم رفتیم همون گلمکان همیشگی و هنگام برگشت خانومی که مسئول سرویسها بود همراه ما بودن و بچه ها از ایشون به نام نخود یاد میکنن درحالی که در اتوبوس از سروکله ی هم بالا میرفتیم و با نهایت توان فریاد میزدیم و میرقصیدیم و شعر میخوندیم یهو برگشت و یک ساعت به ما خیره خیره نگاه کرد و ما از ترس سکته کردیم ویهو پرسید کسی دیگه موز نمیخواد؟ ما تاهمین امروز داشتیم بهش میخندیدیم در این اردو من و دوستم به طور ناگهانی عاشق معلم هندسه مون شدیم با اون تیپی که زده بود سنش بالاست اما وقتی رو چادرش کوله پشتی تیتیتش مامانی میندازه معلومه که عاشقش میشیم شماره شم گرفتیم و همونجا به سرعت بهش sms زدیم امروز اومده جلوی میز ما و بهمون میگه:sms زیباتونو گرفتم اما هنوز فرصت نشده بهش جواب بدم(وما غش کردیم) اینهایی که نوشتم فقط در طول 3روز اتفاق افتاد و ما کلی کیف کردیم نمیدونم در طول امتحانها میتونم بیام یا نه اگه نیومدم بای تا بعد از امتحانات + نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/24ساعت 15:17 توسط آرتمیس |
(
خاطرات من )
برنامه ی امتحونی عوضیده شد
دفاعی و جغرافی بی خاصیت کشیده شد بیرون خدایااااااااااااااااااا سال تمامیده شد چقدر گذشته دور به نظر میاد درحالی که فکر میکنیم سال زود تمام شد انگار همین اول سال بود که از خانم ح (دبیر شیمی) وحشت داشتیم و بعد باهاش اینقد ریفیق شدیم(خب همین پارسال بود) ولی جدی جدی امتحانها داره شروع میشه خب من در طول سال درس خوندم الان خیلی خسته م و واسه امتحانهای خرداد نمیتونم بخونم به قول معلم ریاضیمون تا شهریور وقت داریم واسه استراحت(عمق مطلبو دریافتین؟) خب دبگه بیبینیم باز کی قسمت میشه بیایم اینجی بینیویسیم عزت زیاد + نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/17ساعت 16:16 توسط آرتمیس |
(
خاطرات من )
وای که چقدررررررررررررررررر خسته م
برنامه ی امتحونیمونو دادن اسکلن با این برنامه دادنشون واسه هندسه به اون خفنی یه نصفه روز واسش وقت گذاشتن خاک به گوراااا ۲۲وُم هم میخوان مارو ببرن ارزوگاه گل مکان انگار ناف مارو با این گلمکان بریدن ۲سال تموم هر وقت مارو میبرن اردم ذرتی میگن گلمکان ما هم میریم برای مثلا تنوع(تهوع) ای بابا خسته شدم این سرعت اینترنت هم که سرعت نیست دسته خره تلفنیه بیمیرین دوستان میخواستم خبر مرگ محترمم تولد بگیرم اما اماااااااااااااااااااان امان(موجم ولی خاموش و خسته)از این امتحانها که هرروزی بخوام بگیرم امتحون دارییییییییییییییییییییییییییممممممممممم وااااااااااااااااییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی مثلا ما امسال متولد میشویم هااااا هیشکی منو دوست نداره بعد میگن چرا جوونا معتاد میشن انصافا روز معلم زور نیست ادم بره امتحان زیست بده؟ اونم از کجا؟بخش کلیه یعنی جیش کردن به عبارت دیگه ... ظاهرا ما محکومیم به اینکه کارهای این معلم های وحشی رو بتحملیم بترکین که روز معلم واسمون امتحان گذاشتین اون روز دوست من میگه مدیر مدرسه ی اونها وقتی میبینه بچه ها یه کاریو دوست دارن به اونها آزادی عمل میده اما مدیر ما چی؟ خدانکنه که ببینه از یه چیزی خوشمون اومده همونو سلب میکنه (بمیییییییییییییییییییییییییییییر) خلاصه اینکه ظاهرا خیلی دلم پر بودو خبر نداشتم بیشتر از این پر چونگی نمیکنم خداحافظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظ + نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/10ساعت 16:8 توسط آرتمیس |
قاطی پاتی از همه جا (
خاطرات من )
سلام
به درخواست دوستان عزیز....من قالبم رو برای صدمین بار به همین شکل الان در اوردم تعطیلات نوروزی داره تموم میشه و ما با کوهی از امتحانات و درسهای فراموش شده روبه رو میشیم شاید ۵شنبه ها(طبق عادت دیرینه)بیام شاید هم کمتر بیام برام دعا کنید منم براتون دعا میکنم یه انجمن دعا کن ها راه بندازیم به هر حال اگه نیومدم(مث پارسال و سالهای قبلش که گفتم نمیام ولی بعدش از پای کامپیوتر پا نمیشدم)بدونین که در مخمصه ای گرفتار شدم اگه دوستم دارین البته لطفا اونهایی دعا کنن که مطمونن دعاشون میگیره نه اینکه بر عکس در بیاد اگه من این ترم هم بالای ۱۹ بشم هاااااااااااااااااااااااااا همتونو یه ساندویچ مهمون میکنم(یادم باشه بعدا اینو پاک کنم راستی کلاه قرمزیو نگاه میکنین؟من عاشق همه ی این شخصیت های عروسکیشونم پسر عمه زا و گیگیلی هم که آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخرشن چه حالی میده ادم یه پسر عمه ی اینجوری داشته باشه هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
سیب....سکه....سماق....سنقل و قورمه فسنجووونن + نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/12ساعت 0:27 توسط آرتمیس |
(
خاطرات من )
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
فردا....یکشنبه ۲۵ اسفند هم تولد مامانمه هم تولد وبلاگم پارسال در اون موقع من یک وبلاگ نویس ناشی بودم حالا یک سال گذشته و هنوزم ناشی هستم...ها ها ها چند روز پیش که ما نمایشگاه بی خاصیت جغرافیو داشتیم(اگه تونستم عکساشو میذارم)ما تو کلاس بودیم بیشتر هم کلاسیام هم تو نمایشگاه بودن ما سر کلاس ادبیات بودیم ناگهان صدای زنگ موبایلی بلند شد اول فکر کردیم یکی از بچه ها گوشی اورده بعد دیدیم نه صدای گوشی معلممون بود اما نکته اینه که زنگ گوشیش اهنگ دیوونه خونه(ساسی مانکن)بود و یک لحظه بعد کلاس منفجر شد معلممون هم اومد طبیعیش کنه:من به این بچه هام میگم دست به گوشیم نزنن....خودش زد زیر خنده خلاصه ایشون سوژه ای بودن بس جالب + نوشته شده در شنبه 1387/12/24ساعت 15:31 توسط آرتمیس |
(
خاطرات من )
سلام
بعد از یه هفته ای که به شدت طولانی میزد اومدم نمیدمنم زود گذشت یا دیر گذشت به هر حال هر جوری که بود سر کلاس دیر میگذشت اما اخر هفته فکر میکنی هنوز اول هفته ای.... به هر حال.... هفته های اخر این سال نسبتا زیبا رو طی میکشیم احساس میکنم هنوز هیچ کاری برای سال جدید نکردم در واقع فرقی هم با تفاوت نمیکنه چون در سال جدید من همچنان اتاقم مث ... میمونه تو این هفته نمره های این ماهمونو دادن نمراتی بس عالی بود روز 4شنبه میخواستن مارو ببرن اردوی امادگی دفاعی اموزش و پرورش و تمام کسانی که در این اردوی مسخره نقش داشتم دهن مارو سرویس کردن انقدر عقل ندارن اینا هیچچیو هماهنگ نکردن اخرش هم مجبور شدیم با تاکسی برگردیم خونه انقدر نفرینشون کردم تو این هفته ما بیخودو بی جهت خوش بودیم کار بتده به جایی رسیده بود که اهنگ آغاسی میخوندم دوستام از دستم کلافه شده بودن هرکی هر چی میگفت من به یه اهنگ نسبت میدادم و شروع میکردم کاملا بی پروا انواع و اقسام حرکات ژانگولر رو انجام میدادم و من یک نمونه ی کامل و بارز و جامع از یک بچه درس خون دبیرستانی هستم + نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/15ساعت 22:9 توسط آرتمیس |
(
خاطرات من )
امرووووز ۲شنبه اسسسسسسسسسستتتتتتتتتتتت
فقط ۳روز رفتیم مدرسه انگار هرروز ۶۰ ساعت تو مدرسه بودیم خودمونیم ۴روز تعطیلی بد نیست البته برای منی که باید اتاقمو مرتب کنم....... امروز بهمون حلیم دادن.....غذای مفتی بود.....یعنی نباید انتظار داشته باشین که تعریف کنم...اما بدک نبود....شکر هم ندادن و حال بنده منقلب بود شنبه مازیست داشتیم معلم جان از ۴نفر پرسید واسه یکی ۱۰ گذاشت ...واسه اونای دیگه هم نهایتا ۴نمرا بالا تر از اینو گذاشت یکشنبه مارو غافل گیریدن و در حالی که همه با خوشحالی تمام فکر میکردن که معلم جان میخوان درس بدن هییییییییییچ نخونده بودن ییهو دیدیم واسمون ورقه ی امتحون اوردن فک کنم ۲نمره ای غلط دارم معلمموون هنر به خرج داده بودن و پایین ورقه ی امتحان یک ادمک کشیده بودن که داشت بهمون نیشخند میزد یکی از بچه ها پرسید خانم اینو دختراتون کشیدن؟(۲تا دختر داره که دو قلو هستن و هنوز یه سالشون نشده) معلممون گفت نه بابا دخترام الان فقط بلدن کاغذارو بخورن...مث بز بعدشم گفت این منم که به شما لبخند موزیانه میزنم برای اینک ازتون یهویی امتحان گرفتم اینم شنبه تا ۲شنبه مون بوود + نوشته شده در دوشنبه 1387/12/05ساعت 16:12 توسط آرتمیس |
(
خاطرات من )
این همه از معلم زیستمون تعریف کردن
اخرش....البته تقصیر من نبود...اما ترو خشک به پای هم میسوزن در بعضی مواقع......به هر حال... شنبه ماها تشریح قلب گوسفند داشتیم وای یک بوییییییییی میداااااد خفه شدیم بعد از کلی کثافت کاری بالاخره کارامون تموم شد...دوستم سینی و وسایلمونو شست و رفتیم بالا سر کلاس ماها هم از اونجایی که خیییییلی ارومیم و از سنگ و علف صدا در میادو از ما نه مدیرمون مجبور شد بره و معلممونو صدا بزنه معلم جان اومدن و دادو بیداد که شماها چرا سینی هاتونو نشستین مگه من نوکر شماهام؟ شماها مگه از خونواده ی سلطنتی بودین که نوکرو کلفت داشتین و از اینجور چیزا به هر حال هم ایشون خیلی ناراحت شدن هم ما از دست این بی فکری بچه ها این از شنبه مون یکشنبه ی پیش هم امتحون ادبیات داشتیم این هفته نتیجه ش رو داد گنننننننننننننننننننننننند زدم معلممون گفت توکه ترم پیش و سال پیش نمره هات بهتر بود این یعنی چی؟؟؟؟ یعنی تو گوشییییییییییییییییییییییییی
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/11/27ساعت 20:29 توسط آرتمیس |
(
خاطرات من )
این راننده سرویس ما کلا holidayتشریف دارن
میگی چرا؟ البته اینا چه ربطی داره به حرفی که میخوام بزنم؟ مرتیکه هیزه ایششششش البته اینا همشون همین جورینهاااا امروز(5شنبه)یک اهنگ جوااااااااااااااااااااااد و غر داری گذاشته بود ما عقب ماشین داشتیم از خنده میترکیدیم من تا حدی که میتونستم (تا جایی که راننده هه نبینه)رفتم پایین رقصه ابرو میام پری هم از اونور رقص گردن میومد وای داشتیم میمردیم اون اول هم که سوار شدیم ماشینش یک بویی میداد تو هوای به اون سردی شیشه هارو تا ته دادیم پایین فک کککن + نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/24ساعت 15:13 توسط آرتمیس |
(
خاطرات من )
روز اول هفته بازهم جالب بود..... امروز با حال خوبی از خواب پا شدم... به هر حال.... تو مدرسه ....زنگ اول زبانفارسی امتحون داشتیم....نمره یکامل نمیگیرم...اما بر عکس همیشه که واسه ی یه غلط فینگیلی خودمو به زمین و اسمون میزدم کااااااملا ریلکس بودم.... زنگ بعدش زیست کرکر خنده بود یکی از بچه ها انزیم اَنیدراز کربنیک رو گفت اَنی دِِراز کربنیک.....دیگه معلم که داشت هر هر میخندید شما فک کنین ما چیکار میکردیم باز یه جای دیگه میگه یه پرنده ی پستاندار نام ببرین....دوستم میگه دلفین...معلممون میگه نخیر( علاوه بر خفاش )مهماندار هواپیما...کلاسمون رو هوا بود....وقتی هم که میخواد کار حنجره رو توضیح بده میگه مثلا من میخوام حرف بزنم....بعدش میگه چه حرفی دوست داری؟(مراجعه شود به اهنگ کراوات رضایا) زنگ اخره اخر هم شیمییییییییییییییییییییییییی.....معلم جان زنگ قبل 2نفر از بچه های یه کلاس دیگه رو بیرون کرده بود به خاطر نداشتن تمرین....ما هم از اونجایی که جواب 2تا تمرینو نداده بودیم بدوبدو از یکی دیگه از دوستام دفتر شیمیش رو گرفتیم و مث بچه های خوب همه رو کپی کردیم...اما شانس اوردیم معلمه به ردیف ما که رسید بیخیال شد....اگه گفتین چرا شانس اوردم؟؟؟؟؟؟؟ چون اخرین سوالیو که کپی کرده بودممممممم هنوز درس نداده بود....یعنی اگه میدید به طرز فجیعی داد میزد که من از رو یکی دیگه نوشتم درکل روزی بود بسیاررررر جالب + نوشته شده در شنبه 1387/11/19ساعت 15:41 توسط آرتمیس |
شرم اوره!!!!! (
خاطرات من )
واقعا شرم اوره که من وقتی برای اولین بار در عمرم میخوام هویجوری برای کسب اطلاعات زندگینامه ی یکی از دانشمندا رو بخونم.....
اسمشونو تو گوگل میسرچم.....بعد از ۶۰۰۰ساعت یه صفحه باز میشه...روی یک گزینه میکلیکیم....بعدش چی میشه؟بازهم همون ۶۰۰۰۰۰ساعت بعد میبینی ۶خط بیشتر ننوشته در حالی که فقط کافیه زندگی نامه ی ۲تا جگول مگول مث این خواننده هارو بخوام....مثلا همون Back Street Boysخودمونو(از کی تاحالا شده جگول مگول؟ بله.... به هر حال کجا بودم حالا؟ هااااااااا ااگه من بخوام زندگینامه ی یه خواننده رو در بیارمیه کلمه که بنویسم تا جدو اباد و پدر و مادرو فک و فامیل و جد اندر جدشونو مینویسه اما این دانشمندای بد بخت....نه.....یعنی منه بد بخت که میخوام ببینم این دانشمندا گذشته شون چی بوده و چجوری دانشمند شدن(اینجوری یک خط هم نمیتونم پیدا کنم. شاید منم دلم خواست دانشمند شم جالبیش اینه چیزایی رو نوشته که جنین تو شکم مادر هم میدونه یک نمونه کوچولو که نوشته توماس ادیسون کودکی باهوش بوده و بزرترین اختراعش برق بوده(چی می گی؟) اینو خودت تنها فهمیدی بلا سوخته؟موش بخورت نمیگم نیست میگم راجع به این خواننده ها هر چرت و پرتیو اجیل اجیل ریختن تو گوگل...بعد برای گرفتن یه بیوگرافی ادم مهم باید دل و جیگر گوگل رو در بیاریم.... باید به اسکل شدن خود بخندیم ها ها ها ها + نوشته شده در جمعه 1387/11/04ساعت 0:26 توسط آرتمیس |
آخ جون....اوه اوه...وای وای (
خاطرات من )
آآآآخخخخخخخخخ جججووووننننننن امتحانها تموم شد
اوه اوه نمره هارو دارن میدن وای وای کارنامه ها هم پشت سرشه اینم از آخرین امتحان کوفتی کثافت مرض....یعنی عربی که دادیم و تیمام رفت بالاخره دوباره شیرین کاریهای مدرسه ایو شروع میکنیم با ما همراه باشید یو ها ها ها فدایتان + نوشته شده در دوشنبه 1387/10/30ساعت 15:15 توسط آرتمیس |
(
خاطرات من )
سلام ...امروز ۲شنبه ست....فردا تعطیله واسه همین امروز اومدم
الان اومدم که بگم اوله هفته ی ما با سوتی های معلم هامون شروع شد اول از دوستای بی جنبه خواهش میکنم برن یه جای دیگرو بخونن رفتن؟ حالا خوب شد زنگ اول.زبان فارسی.معلم عزیزمون داشت فعل (کردن) رو صرف مییکرد
فکککککک کننننننننن در اون لحظه ما در حال انفجار بودیم بعد از اون زیستمون بود که اومد بگه روده به جاش گفت ریده بعد از اون هم شیمی بود یکی از بچه ها بیسکوییت رو میزش بود معلممون گفت:صبا بیسکوییتش خوشمزه س؟ صبا از ترس غالب تهی کرد گفت نه خانم...اینو فقط اینجا گذاشتیمش نمیخوریم که معلممونم خندید گفت باشه بعدش دوباره جدی شدو گفت اگه بفهمم کسی تو کلاس من داره چیز میخوره.... دیگه کلاس رفت رو هوا معلممون خودش خندید و گفت چرا میخندین؟ ما هم طبیعیش کردیم و گفتیم : اخه تو بزنگاه میگفت چیز میکشی شما هم گفتین چیز میخوری خلاصه یه جوری معلمه رو پیچوندیمش ولی واقعا کرکر خنده بود شنبه
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/09/18ساعت 16:15 توسط آرتمیس |
(
خاطرات من )
سلام دوستان بی معرفت (غیر از چند نفر)
میخواستم بهتون بگم چرا نمیاین بهم سر بزنین و حالا من کلی کار دارم که نمیتونم بیام و از اینجور چیزااااا....بعد دیدم ای بابا...مگه فقط تویی که کارات زیاده...همه ی اینایی که تو وبشون میری اولا بزرگتر از تو هستن(بیشترشون البته)دوما به خاطر همین بزرگتر بودنشون مشکلاتشون از تو بزرگتره دیگه نه؟(البته این دوما نبود...بود ایا؟) به هر حال اینکه هیچ صفتی بهتون نمیدیم دوستان گلم. بازم اخر هفته ست و من اومدم و ایناااااااا تو این هفته کلی از درو دیوار بالا و پایین رفتیم ولمون میکردن شروع میکردیم به لب کارون خوندن و بندری رقصیدن(درس کیلویی چنده!!!!!) نزدیک بود در کلاسو از جا بکنیم دختر هم دخترای قدیم مادر...... دیشب تو کلاس زبان یه سوال مطرح کردم.... اونم این بود که سر نوشت این پسرایی که (با عرض پوزش...البته حرف بدی هم نیستش...الکی عذر میخوام کجا بودم؟....اها این پسرای اِوا خواهری که رژ و سایه میزنن و میان تو خیابون چی میشه؟ دوستام میگفتن که اونا اینجوری نمیمونن...من میخندیدم و میگفتم فکر کنین یه مرد ۴۰ساله اِوا باشه....هییییییییپوووووو همه زدن زیر خنده البته فرقی هم نداره در واقع از گذشته تا الان بیشتر اقایون میرفتن سراغ کار بیرون در زمان حال هم اقایون هم خانوما میرن سراغ کار ودر اینده ای نه چندان دور پدرانی با ظاهری مذکر اما با ناخن لاک زده وای میستن پای قرمه سبزی پختن و از بوی کله پاچه حالشون بد میشه و خانومها در حالی که از تعمیرگاه برگشتن با پاشنهی پا پیاز میشکونن... اهای تووو به حرفام نخند اینا گریه داره میگی نه نیگا کن
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/14ساعت 14:46 توسط آرتمیس |
آره عزیزم...... (
خاطرات من )
سلام....اینبار اومدم تیکه ای از معلم ریاضیمون بگم
دوستان....ما یک معلم ریاضی داریم کرکررررررررررررررررررررررررررر برای هر یک کلمه ای که به کار میبره ۶بار میگه عزیزم مثلا ازش میپرسیم خانم این جوابش اینجری میشه؟ میگه آره عزیزم....نه عزیزم....عزیزم مگه اینجوری میشه حلش کرد؟ واااییییییی دیوونه میکنه مارو یه حرف دیگه رو هم ذرت و ذرت تکرار میکنه:صحبـتـــــــــــت.....نباشه پریسا تصمیم گرفت تعداد عزیزم هاشو بشمره منم از امروز (۵شنبه)تصمیم گرفتم تعداد صحبت نباشه هاش رو بنویسم باورتون نمیشه در کمتر از ۵دقیقه ۳بار گفت صحبت نباشه ببینین توروخدا ما اومدیم مدرسه درس بخونیم هاااااا همه رو فیلم میکنیم خدایی.... جدیدا سنت قدیمی شلوار کشی رو داریم تو کلاسمون احیا میکنیم ها؟ ما دست پسر ها رو از پشت بستیم البته من اینکارو نمیکنم ترجیحا اما بنده از یک کنار نشیمن گاه دوستامو داغون میکنم
دیگه خجالت میکشیییییییییییییییییییییییییییییم
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/07ساعت 22:25 توسط آرتمیس |
(
خاطرات من )
یه چیز دیگه...
هوووومممممم....اها....یادم اومد روز تولد امام رضا یه خانومه ای رو اورده بودن برای مداحی(!مداحیه دیگه...نه؟) واااایییییی مگه این بچه ها ساکت میشدن؟ از اخر کلاس سومی هارو بیرون کردن....بعد هم مدیر اسکلمون اومد گفت این اولین و اخرین باریه که برای شما جشن گرفتیم و مراسم داشتیم و از اینجور چیزا ....ماهم گفتیم برو بابا خودتو جمع کن به درک که نمیخواین واسمون برنامه بزارین...ایششششش (خیلی زرنگین شوفاژهامونو تعمیر کنین) به هر حال بعد از اینکه سومی ها رفتن بقیه هم یوخده ساکت شدن و اون خانمه برنامه هاشو اجرا کرد کرکر خنده بود از شعر ها احسان خواجه امیری و بنیامین میخوند.فک کنننننن همه هم با اشتیاق باهاش همکاری میکردن هاهاها بعدش هم کیک دادن(کیک خامه ای گنده هااااا البته انسانهای بیشعور بی فرهنگ برامون حتی یه قاشق هم نذاشتن بنابراین بعد از اینکه دستامون به در و دیوارو میز و صندلی و کفش و جوراب خورده بود باید با همون دستهای مبارک کیک تناول میکردیم هووویییییپپپپووووووق
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/23ساعت 14:24 توسط آرتمیس |
(
خاطرات من )
سلامممم...چه طورین؟
اماااااان از دست این مدرسه ی ما که خداتومن پول میگیرن اما هر چی که دارن خرابه.... کلاس ما رو به افتاب نیست...حالا تو این هوای سرد مشهد فکر کنین که شوفاژها مون هم خراب بشه...این یعنی چییی؟ یعنی اینکه ما یک هفته ی تموم در سیبری به سر میبریم ای بابا...۴شنبه شب کلاس زبان بودیم...من افسرده بودم...اصلا حوصله نداشتم...اما خوب بنده تیپ بنفش زده بودم (توجه کنین:افسرده)و معلممون به من میگفت miss purple اما کلاس زبان مثل شبهای دیگه حال نداد مخصوصا که روز بعدش امتحان امادگی دفاعی و هندسه داشتیم.هیییییپو ساعت ۹ به حالت گیجینگ(gijing & vijing)این اصطلاح کلاس زبانمونه راستییییی امتحانهای این هفته نصفه نیمه موند شنبه که امتحانشونو گرفتن یکشنبه زیست و بینش دوشنبه قرار بود امتحان جغرافی بگیره اما نگرفت چون آزمون داشتیم سه شنبه هم عربی ۴شنبه فیزیک از اونجایی که توان مغزی یاری نمیکرد و مغزمون بس مچاله شده بود نگرفت و پرید ۵شنبه هم هردوشون گرفتننننن خوب دادم تقریبا حالا باز این یکشنبه امتحان جغرافی داریم(خدایااااا) ۳شنبه هم ریاضی(مامااااااااااااااااااااااااااااان) بعد میگن چرا جوون مردم معتاد میشه
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/23ساعت 13:24 توسط آرتمیس |
(
خاطرات من )
سلا دوستای عزیزززززززز
چطورین؟خوبین؟چه خبرا؟ آخ که من چقدر خسته م بعد از یک هفته ی مزخرف یک هفته ی وحشتناک شروع میشه بلهوحشتناک به عبارت دیگه هفته ی دیگه روزی نیست که ما امتحان نداشته باشیم وللش میخوام اهنگ سلطان قلب ها رو بذارم رو وبم(منم که عاششششششق) به قول خودمون هییییییییییپو این هیپو معنی خاصی نداره زمان غم و شادی فقط با ریتم های مختلف خونده میشه و بیانگر احساسات ماست مثلا من امروز خوشحال بودم هیپو رو با بشکن زدن میگفتم حالا جدا از همه چیز این هفته هفته ی بدی نبود اما این یکی هفته ای که در دراهه هییییییییییییییپو اماااان از این معاونمون اون که کلا تعطیله و جاده خاکیو مشنگ و خل و چله ۴شنبه اومد تو کلاس گفت میخوام ناخناتونو ببینم (اره جون عمه ش)ناخنامونو بهش نشون میدیم زل میزنه به ابروهامون خب یکی نیست بهش بگه خانم جون خودتو خلاص کن بگو اومدم ابروهاتونو ببینم نه ناخناتونو ایییییششششششششش منم از اونور تابلوش کردم گفتم خانم اخه این ابروهای ما به این ضایعی پره شما چرا انقدر نگاه میکنی؟ با یک نگاه میشه فهمید که چه جوریه حالا ناگفته نماند که تو ابروهای من مونده بود اخه ابروهام نیمه مرتبه اااااااااااااااااااااا خب ادم افسرده میشه اگه ابروهاش پر باشه پسرا با این عقل ناقصشون به این موضوع پی بردن نمیتونیم؟ حالا فکر نکنین من تابلو کاری کردم اگه اینجوری بود اون ناظم چشم دریده مون میفهمید خاک به گورش دیشب به خواهرم گفتم من سال سوم ابروهامو خوشگل تر میکنم میدونین خواهر جونم چی گفت؟ گفت:بیخوووود واقعا خیلی قشنگ جوابمو داد
یه چیز دیگه راجع به منگل بازی و عشق خواننده ها بودن خودم 5شنبه ی پیش رفته بودیم اردو اخرش یه اقاهه ای بود داشت هویجوری ذرت و پرت میکرد اخرشم داشت هویجوری دعا میکرد یه دفعه گفت امام رضا,یا منم که جو گیر یهو فکر کردم میگه رضایا میخواستم بگم واییییییی رضایا چی؟ بعدش فهمیدم موضوع بحث کلا یه چیز دیگه بوده امروزم که 5شنبه بود دفاعی داشتیم دوست جونمان داشت کنفرانس درسو میداد میتونست برای کسایی که ازشون سوال میپرسید نمره بذاره معلممون حواسش پرت بود دوستم گفت برای تو و پریسا نمره بذارم؟ من که اول جوه بچه خوبی گرفته بودم گفتم نه چه دختره نازیم من واقعا دختر به گلیه من دیدین؟ + نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/16ساعت 15:2 توسط آرتمیس |
(
خاطرات من )
بچه ها برام دعا کنین...من واقعا تو درس هام دارم کم میارم
جالبه که وقتی خودم برای بقیه دعا میکنم دعاهام میگیره اما بقیه برام دعایی نمیکنن و جالب تر اینکه خودمم واسه خودم دعایی نمیکنم اعتماد به نفسم به طرز فجیعی کم شده و دوستی هایی که قبلا پایه های خیلی محکمی داشت شل شده خیلی زود عصبی میشم دیگه طاقت هیچی رو ندارم چیکار کنم؟ + نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/02ساعت 15:24 توسط آرتمیس |
زندگی افتضاح (
خاطرات من )
سلام,بعد از یک هفته سگ دو زدن و کچل شدن ودرس خوندن بالاخره در روز 5شنبه اومدم یه چیزی بنویسم. وااااییییییی در طول این یک هفته داشتم کوه میکندم هفته ی افتضاحی بود 1000بار دلم میخواست بمیرم. اه اه اه زندگیم بسیااااار افتضاحه. درس ها پدرم رو در اورده.دلم میخواست خودمو بکشم سر درد های وحشتناکی داشتم کابوسی بود برای خودش بگذریم بابام برام دوربین عکاسی خرید.اونهم مثل موبایلم داره گوشه ی اتاق خاک میخوره اتاقم هم که شلوغ و پلوغ بود همچین که حتی جک و جونور ها هم نمی خواستن تو اتاقم بیان کمدم هم که درشو باز میکردی همه چیزش میریخت رو سرم ای بابا ترک تحصیل میکنم از اخر دوستان 2رووززززززز تعطیلی پشت سره هم رو بهتون به شدت تبریک میگم برین حالشو ببرین من نمیدونم چرا هرچی میخونم بازم نمه کم میارم هههههوووووووممممممممممممممممممم باورتون میشه یک هفته ی تموم من!حتی به موسم هم دست نزدم؟؟؟؟!!!!!!!!!! + نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/02ساعت 15:1 توسط آرتمیس |
(
خاطرات من )
من نمیفهمم....
این گلشیفته فرهانی از راه رسیده چه طووریییییی ذرتی رفته اونور اونم با کی؟؟؟؟؟؟؟لئوناردو دیکاپریو که جدیدا غیافه ش به طرز فجیعی باحال شده و راسل کرووووووووو بازی کنه؟؟؟ ای بابا یادم رفت سلام کنم سلااااممم من واقعا نمی دونم از مدرسه چی بگم ااها....عضو بسیج شدم به هر حال اینه دیگه...برای پیشرفت باید کارهایی انجام بدی که فکرشم نمیکردی... امروز(۵شنبه)امادگی دفاعی داشتیم کلی خندیدیم رفتیم تو حیاط...نظام جمع تمرین کنیم برای برجا باید بگیم یا زینب این بچه های دیوونه ی کلاس ما اسم کل امام ها و پیامبرا رو میارن اما اون چیزی رو که باید بگن یادشون میره....حواس پرتی تا چه حد!!!! حالا گذشته از اینها... بچه ها برام دعا کنین سال سختی در پیش دارم خیلی میترسسسسسم
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/25ساعت 14:37 توسط آرتمیس |
(
خاطرات من )
سیللللاممممممممم....رفقای گل و بل بل وبلاگی و غیر وبلاگی خودوم
چه خبرا؟ بالاخره این معلم شیمیه بد اخلاق ازم درس پرسید....فقط ۲تا ۰۰۰۱/۰ نمره رو بلاد نبودممااااااا....به من میگه خانم (ک) همش تخسیر این دوست جونمان عطیه جانه که اسم مارو به این معلم جان گفته بود راستی....سه شنبه ۴ساعت عربی داشتیم که معلم جان مشنگمون نیومد...کلی حالیییییییی بردیم امروزم که منو پریسا ترکوندیم...اسم مدیرمون شریفه ست...یه اهنگی هم هست که اگه شنیده باشین میخونه :بازم شراره دلا رو دیوونه کرده...مامانش موهاشو عروسکی شونه کرده....... جدا از اینکه اهنگ جواد ولی قر داری هست...ما امروز تو مدرسه بلند بلند میخوندیم بازم شریفه دلارو دیوونه کرده خلاصه کلی خنده بازار بود... جاتون خالییییییییی + نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/18ساعت 22:42 توسط آرتمیس |
(
خاطرات من )
ای بابا....خسته شدیم....دو هفته بیشتر نگذشته به مرز خودکشی رسیدیم
مارو دیوانه کردن جدیدا یاد گرفتم از زمان حال لذت ببرم...پی بردم که من هر سال حسرت سال قبلم رو میخورم...پارسال حسرت سوم راهنمایی رو میخوردم....امسالم هی میگفتم سال پیش اینجوری سال ٬پیش اونجوری...دارم یاد میگیرم به الانم فکر کنم و ازش بهره ببرم.... برای مشاوره ی درسی هم میخوام ثبت نام کنم....کلاس زبانم که میرم و ... همش درس و درس و درس
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/07/15ساعت 16:3 توسط آرتمیس |
خاطرات مدرسه (
خاطرات من )
سلام.امرو دوم مهر بود. واااایییییییییییییی.....فرم مدرسه ی ما که عوض شد...رنگ مقنعه ی ما شد ذغال سنگی....در واقع همون طوسی پررنگ بود اما من به مهسا گفتم طوسی...اونم که قدش بلند....خلاصه تو مدرسه تابلو شد حالا از اول صبح:با هر بد بختی بود ساعت 6پاشدیم و فکر کنم بعد از اون یک ربع تمام دم در وایساده بودم تا این سرویس کوفتیمون بیاد وقتیم که اومد یک دست فرمون افتضااااحی داشت,میخواستم خفش کنم....واسه یک نیم دور 500بار فرمون رو چرخوند. رسیدیم مدرسه.با جیغ و دادو فحش و کتک با دوستان احوالپرسی کردیم و بعد زیر اون افتاب عالم سوز به اراجیف مدیر گرامی ,میگوشیدیم. بعد هم که سر کلاس....اوف اوف زنگ اول معلم ریاضی اومد درس داد....اههههههه زنیکه خانم.....اعصاب نداریم ما.اینا هم... بعدش شیمی داشتیم...معلم شیمی ما سختگیره اما باحاله ظاهرا(فردا مشخص میشه) کلی مارو تهدیدمون کرد...در اخر فهمیدیم که اگر بهش اجازه بدن واسه ی زنده بودنمون هم اگر بهش اجازه میدادن احتمالا ما رو از کلاس بیرون میکرد...یا میگفت وااااااااای به حال کسی که تو کلاسم نفس بکشه. زنگ اخر هم عربی....معلمی داریم بس یواش و مهربان معلم جان برامون خاطره ای تعریف کردن و بعد هم که رفتن واسه ی نمازو دیگه اینکه راننده ی ما دیر اومدن دنبالمون و من میخواستم خودمو بکشم....اما کلی بهش خندیدیم...این بود روز اول مدرسه ی ما. من مجبورم حرفهامونو سانسور کنم چون از 10تا کلمه 12تاش +100 ساله.
روز دوم مدرسه: به خاطر شب احیا ساعت 9باید مدرسه میرفتیم....البته من به دلیل سرماخوردگی شدید ساعت 22:30 خواب بودم و از این شب فیضی نبردم صبح ساعت رو برای 8:15 کوک کردم.زمانی که ساعت زنگ زد طبق عادت پا شدم و مثلا برای 5دقیقه بعد کوک کردم.ساعت موبایل جانمان زنگ نزد و بنده دقیقا 20 دقیقه به 9 از خواب پریدم و این در حالی بود که سرویس ساعت یک ربع به 9 میومد....واااایییییی 5دقیقه ای اماده شدم.شانس اوردم سرویسه دیر اومد. خلاصه...... ما رفتیم مدرسه...قرار بود 2زنگ اول فیزیک داشته باشیم اما معلمی نیومد در نتیجه مدرسه رو سرمون بود... زنگ اخر این معلم شیمیه اومد من گفتم معلم بدی نیست....درسو خوب توضیح داد بعدشم که نماز بودو دیگه ما که نرفتیم!
روز سوم: معلم امادگی دفاعیمون اومد....کلی مارو ترسوند و یک مقداری هم حرف زد....اخر سر هم جک گفت,یعنی برای اینکه کلاس از حالت خشکیش بیرون بیاد همچین کاری کرد.اتفاق دیگه ای نیوفتاد + نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/04ساعت 15:16 توسط آرتمیس |
نوشته ی من (
خاطرات من )
تو کلاس زبان یه موضوعی داشتیم که مال کتاب بودو باید مینوشتیم...چند تا موضوع بود...من اینو انتخاب کردم: Man recives letter mailed50 years ago مردی که نامه ای از50سال پیش دریافت کردThe incredible report is:Rick Jones,60 from L.A,really got surprise last week. گزارش باور نکردنی اینه:ریک جونز,60ساله از لوس آنجلس,هفته ی گذشته شدیدا غافلگیر شد He said:I was going to check my mail box.As usaul i had lots of mails from different places,but that day,i saw that i have a different mail.when i checked and read it,i really got surprise.It was from one of my school`s freind,Liza. اون گفت:من رفتم که صندوق نامه هام رو چک کنم.مثل همیشه نامه های زیادی از جاهای مختلف داشتم,اما اون روز من یک نامه ی متفاوت دیدم.زمانی که اونو خوندم واقعا غافلگیر شدم.اون نامه مال لیزا دوست زمان مدرسه م بود The reporter asked:so what was incredible?you just find your old friend گزارشگر میپرسه:خوب چه چیزیش باور نکردنی بود؟شما فقط دوستتو پیدا کردی He answered:when i was10,I really saerched to find my friend,But she didn`t answer me any way.when I was25,i saw her again.she is my wife now.so this mail is for50 years ago.And you know what did she write? جونز جواب داد:زمانی که من 10ساله بودم,خیلی دنبال دوستم گشتم,اما اون هیچ وقت جوابی نداد.وقتی25ساله بودم دوباره اونو دیدم.الان اون همسر منه و میدونین تو اون نامه چی نوشته بود؟ she wrote that:I hate you and i dont like to have friend ship with you.But now you see she is my wife and when i read it for her she said sorry but in that time i really hated you. نوشته بود من از تو متنفرم و نمیخوام باهات دوست باشم...اما الان میبینین که اون زنه منه,و زمانی که من این نامه رو براش خوندم گفت من ازت معذرت میخوام اما اون موقع واقعا ازت متنفر بودم
میبینین,به همین سادگیه هااااااااااا,پس اگه الان از هرکسی متنفرین به روش نیارین,چون یه روزی ممکنه باهاش ازدواج کنین ولی خدا وکیلی داستانو حال کردین؟ امروز تو کلاس کلی پر انرژی بودم...باورم نمیشد...نمیذاشتم کسی حرف بزنه کلی کیف کردم.امیدوارم تو مدرسه هم همینجوری باشم....امروز بالاخره کتاب زیستمم گرفتم...نزدیک بود از حال برم.....خاک تو سرا رحم نکردن....تاجایی که میتونستن کتابو پر کردن....اما ما مجبوریم درس بخونیم + نوشته شده در سه شنبه 1387/06/26ساعت 14:3 توسط آرتمیس |
مطالب پيشين
بهترین لحظات زندگی از دید چارلی چاپلین
13 باور غلط درباره چشم سلامي بعد از 1 ماه هوررراااااااااااااا شير زنان ايرانی در پيش از اسلام تلفن همراه یا کیف پول؟موضوع اینست خواص درمانی دارچین و عسل |