تبليغاتX
وبلاگ آرتمیس
وبلاگ آرتمیس
.....؟ ( خاطرات من )
ای بابا...نمیدونم چرا احساس لنگ در هوا بودن میکنم

شاید به خاطر بیکاریه

از وقتی مدرسه تموم شده  حسرت به دل یک خنده ی درست و حسابی موندم

کاری هم نمیشه کرد

اون قهقهه زدنهای بی پروا تومدرسه...یا به زمین و زمان بدو بیراه گفتن...از ترس ناظم تو کلاس پریدن...با معلم ها چرت و پرت گفتن..کل کل با دوستها....موضوعات تکراری بحث هامون...ووووو..........

چرا نمیشه با بزرگترها اینجوری بود؟

مشغله ی فکری اونها و کز کردن من تو خونه

من واقعا آفتاب و مهتاب نمیبینم انقدر که تو خونه موندم

داشتم فکر میکردم مردم چه همه موضوعات جالب برای گفتن دارن

البته این مردم شامل دوستا میشه نه فامیل ها

فامیل حرف خاصی برای گفتن ندارن و دوست...

برای منی که همش تو خونه هستم دوست کیه؟

خسته ام...خییییللییییییییی

نمیشه با کسی حرف زد

البته من خودم مشکل دارم که دلم میخواد دوستی داشته باشم که با من هم دردی بکنه...یا به عبارتی حس منو بفهمه

البته همچین کسی پیدا نمیشه

خودمم نمیفهمم دردم چیههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

کلافه ام


+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/11ساعت 0:31 توسط آرتمیس |

مطالب پيشين